روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند با صبا گفت و شنیدم صحری نیست که نیست

از هیای لب شیرین تو ای چشمه نوش غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تونا خشنود است در سرا پای وجودت هنری نیست که نیست



درباره این سایت